آدرس جدید وبلاگم http://hessekavir.blogfa.com
برچسبها : تغییر - آدرس
آدرس جدید وبلاگم http://hessekavir.blogfa.com
در زمان حکومت امیر المومنین علی (علیه السلام) خبر می آورند که دشمنان از پای زنی یهودی که تحت حکومت اسلام بوده خلخال در آورده اند، حضرت آنقدر ناراحت می شوند که می فرمایند :
اگر کسی این خبر را بشنود و از غصه دق کند و بمیرد، ملامتی بر او نیست.
و امام سخنش را هرگز از روی اغراق و بزرگنمایی و تحت تاثیر احساسات زودگذر نمی گوید که او امام است و سخنش حجت، یعنی واقعا جا دارد که انسان بر اثر شنیدن این خبر دق کند و بمیرد.
اما
اکنون 21 سال از زمان حکومت علی (ع) گذشته که مذهب اسلام به کلی باژگونه شده
عقل ها منجمد شده
احساس مرده
مردانگی در مسلخ زور و زر و تزویر، این مثلث شوم همیشگی سلاخی شده
که از کوفه بوی مرگ می آید
انگار سالیان سال است که کوفیان مرده اند و لاشه هاشان بو گرفته
حال اهل بیت همان امیر الموئمنین را مسلمانان سنه شصت و یک هجری به اسارت گرفته اند، آنهم تعدادی زن و بچه
اکنون دیگر اگر از پای زنی مسلمان هم خلخال در بیاورند
یا گوشواره از گوشش
و یا ...
مسلمانان ککشان هم نمی گزد!
این بود آن مذهبی که امام حسین (ع) برای تغییرش قیام کرد.
ای خزانه داران رازهای کربلا با ما سخن بگوئید
از آن شبی بگوئید که فرشتگان باز مسجود انسان شدند
از آن شبی که حتی خیال ما قبرستان نشینان بدان راه ندارد
آن شب بر شما چه گذشت که عیارتان تا بدانجا رسید که عاشورا را بر پا کردید
شب بود و بیابان و امام و یاران و ابتلاء و مناجات و عرفان و حماسه و عقل و عشق
چگونه بود که بر هر چه شک و ترس و تردید غلبه کردید و پا در جا پای امام عشق گذاشتید
ای نفسهای مطمئنه
از جنات تجری بگوئید
از راضِيَةً مَرْضِيَّةً
از وَ ادْخُلِي جَنَّتِي
آه که ای یاران چه قدر هوس انگیز است حالتان
و چه زیبا گفته آوینی :
«... و تو ای آن که در سال 61 هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه ی بشریت پای به سیاره ی زمین نهاده ای، نومید مشو که تو را نیز عاشورایی ست و کربلایی که تشنه ی خون توست.»
تاریخ باز هم در مسیر پر پیچ و خم خویش به ماه رستاخیر انسان نزدیک می شود
اینجا رستاخیز جان است
همانجا که دوباره آن امانت الهی عرضه می شود
آنجا که انسان دوباره وجود می یابد و تمامی فرشتگان مسجود او می شوند
همانجا که انسان بین خاک بد بو و روح خدایی باز مخیر است
اینجا نقطه عطف تاریخ است و گویی تمام تاریخ در اینجا خلاصه شده چه تمامی پیامبران در اینجا جمعند
هم کشتی نوح هست
هم صبر ایوب
هم پیراهن یوسف
هم ابراهیم
هم اسماعیل
هم هاجر
هم بیابان
هم قربانی
هم عطش و هم ...
و نیز تمامی جلادان و قداره بندان و احبار و رهبان و گرگ صفتان و ساده لوحان و نمایندگان مثلث شوم زر و زور تزویر
و همچنین تمامی بتان!
آری اینجا محرم است
جایی که انسان دوباره متولد می شود و ندای الست بربکم را می شنود
آمدم بر درگهت از نو مسلمانم کنی با نگاه حضرت عباس سلمانم کنی
ای حسین
ای آنکه در شب یلدای ظلمت زده تاریخ
آنجا که کس را باور صبح نبود
و همه یا زیر سلطه زور بودند
یا فریفته به زر و یا ساده لوحانه در گیر و دار تزویر!
آنجا که همه مرده بودند!
آمدی سوختی درخشیدی و زنده کردی
اکنون این تو و این دل مرده ما!
بیا که در خرابه های این دل بی قرار
سخت به انتظار لحظه های آمدنت ایستاده ام
بیا و قدم در ویرانه های این خرابکده بگذار
بیا و مرا ببر به سرزمین نورها
دلم در این قفس گرفت
مرا ببین چه خسته ام
جامعه در جنگال ظلمت و جمود و تخدیر فرو رفته
که ولید بامدادان مست به مسجد رود و نماز صبح را 3 رکعت بخواند و بعد بگوید اگر می خواهید رکعتی نیز بر آن بیافزایم!
ابوذر به بیابان تبعید می شود و از شدت گرسنگی و فقر می میرد، جامعه انگار نه انگار!
معاویه دستور می دهد طرفداران علی(ع) را بکشند، جامعه در گیر روزمرگی هایش!
در تعقیبات نماز علی(ع) را لعن می کنند، جامعه نمی فهمد!
معاویه صاحب بیت المال، همان مال الله می شود، یعنی الله می شود مانند قارون ندای اناربکم الاعلی سر می دهد، جامعه هنوز او را مسلمان می داند چون ایمان جدای از عمل است!
نمایندگان حکومت سر در آخور بیت المال پهلو بر آورده اند، جامعه هنوز خواب است!
حلال خدا حرام و حرام خدا حلال می شود، به جامعه چه! مگر مردم خدا هستند که جای او حکم کنند، احکم الحاکمین خداست!
معاویه همان قیصر روم می شود که امامه پیامبر بر سر دارد و روزی ۵ بار خم و راست می شود و سالی چند گرد خانه ای سنگی می چرخد، جامعه به امامت او نماز بپا می دارد و از او وعده بهشت می گیرد!
خلافت به وراثت تبدیل می شود، جامعه ککش هم نمی گزد!!
امام را تهدید به قتل می کنند، جامعه هنوز دردش نگرفته!
آری جامعه پوست گلفت شده
آستانه درک و فهم و احساس و شرف و شعور و غیرتش بالا رفته که با این همه درد هنوز چیزی حس نکرده!
اساسا جامعه فلج شده
قارون دوباره ندای انا ربکم الاعلی سر داده و فرعون آنکه در نیل غرق شده بود با حیله و جادوی بلعم باعور دوباره جان گرفته!
و هر سه در صورت یک خلیفه نمایان شده اند! اما جامعه...!
اکنون مردی که تمام درد و رنج این جامعه فلج شده را احساس می کند و نه تنها این دوره که او وارث تمام درد و رنج بشری از آغاز تا کنون است
چه او وارث آدمست، او وارث نوح است و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی
گام بر روی خاک می گذارد
به شهر می نگرد که بیشتر به قبرستان می ماند و به قبرستان که زنده ترست از شهر، چه ولا تحسبن اللذین قتلو فی سبیل الله اموات بل احیاء عند ربهم یرزقون
نه می تواند حرف بزند که، با که؟
و نه می تواند سکوت کند که او امام است و مسئول
و در این مکتب حتی انسان تنها نیز مسئول است و مسئولیت زاده ایمان و آگاهیست و نه قدرت و امکان و از حسین(ع) آگاهتر کیست؟
باید کاری کرد!
باید این شهر را از خواب بیدار کرد
اما چگونه؟
این مردم پوستشان گلفت شده و اساسا چیزی را حس نمی کنند!
چرا که علی (ع) رفت، حسن(ع) رفت و ابوذر رفت و ...
اما جامعه هیچ دردش نگرفت! انگار نه انگار
باید کاری کرد!
تنها خون است که می تواند به اندام خشک و مرده ی این جامعه حیات بخشد.
اما تنها خون خودش کافی نیست، چرا که آستانه درک و احساس مردم خیلی بالا رفته! خیلی
او باید با تمام اهل بیتش این آخرین شک را به اندام مرده ی جامعه وارد کند
حتی خون شش ماهه اش هم نیاز است، آنهم به فجیعترین شکل
اما نه، خون شرط لازم این حماسه است
شرط کافی هم دارد، باید عده ای از زنان و کودکان هم به اسارت بروند، باز هم به فجیعترین شکل
باید سرها بر نیزه شوند
باید باید یکایک آن مصیبت ما اعظمها ها پیش بیاید
این آخرین تلاشهای وارث همه انبیاء و اولیاء محمد(ص) و علیست(ع)
اینجا نقطه عطف تاریخ است
حتی تاریخ هم تحملش را ندارد و در ثبت این مصیبت ها تند و تند قلمش می شکند
باید کاری کرد
درست همین جاست که شهادت و حماسه حسین(ع) نمایان می شود و معنی می دهد
درست همین جا
آمدم بر درگهت از نو مسلمانم کنی با نگاه حضرت عباس سلمانم کنی
آمدم چون حر بگریم بر پشیمانی خویش آمدم تا از کرم مشمول غفرانم کنی
آمدم تا چون زهیر از دردمندانت شوم آمدم تا با نگاه خویش درمانم کنی
ان الحیاه عقیده و الجهاد
اکنون سال شصت هجریست.
شهر به سان گورستانیست با مردگان متحرک که از لاشه هاشان بوی تعفن می آید
انگار سالهای سال است که مرده اند. درست از 28 صفر سال 11 هجری
سال های سال است که نسیم مرگ در شهر می وزد و همه کوته فکران احمق را نوید زندگی می دهد.
شهر به یکباره در دهان ظلمت فرو رفته و همه در خواب زمستانی به سر می برند
دریغا که این زمستان را پایانی نیست، دریغا
در شهر چه خبر است
مگر چند سال از رحلت پیامبر می گذرد!
چند سال از شهادت علی (ع) گذشته است!
چند سال از امام حسن(ع) ...!
حتی آوای جغدی هم به گوش نمی رسد
ای شهر تو را چه شده است!
ای مردم شما را چه می شود!
کویر من، مرا ببر
مرا ببر در امتداد نیستی
مرا ببر به سرزمین عاشقی
مرا ببین چه خسته ام!
دلم در این قفس گرفت
مرا ببر ز باغ ها و دشت ها
مرا ببر به سرزمین خاک ها و سوزها
مرا به خویشتن ببر
تو آمدی ز دورها و دورها
مرا ببر به سرزمین عشق ها و سوزها
مرا به نیستی ببر
مرا ببر ز یاد خود
مرا به خویشتن ببر!
ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
ای توشه و توان سختی هایم!
ای همدم تنهایی هایم!
ای فریاد رس غم وغصه هایم!
ای ولی نعمت هایم!
ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!
ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!
ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!
ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!
تو پناهگاه منی!
تو کهف منی!
تو مامن منی!
وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ...........
اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.
و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.
ای زنده!
ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است.
ای آنکه :
با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.
و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.
ای آنکه:
در بیماری خواندمش و شفایم داد.
در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.
در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.
در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.
در فقر خواستمش و غنایم بخشید.
من آنم که بدی کردم ... من آنم که گناه کردم.
من آنم که به بدی همت گماشتم.
من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.
من آنم که غفلت کردم.
من آنم که پیمان بستم و شکستم.
من آنم که بد عهدی کردم .....
یا رب! یا رب! یا رب! خدای من!
و ... اکنون باز گشته ام.
باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.
(قسمتهايي از دعاي عرفه)
تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.
کویر!
در شگفتم از این کویر، که سالیان سال است
در هجوم بی رحمانه خورشید خم به ابرو نیاورده
چشم به دریا نیز ندوخته
که خود دریای استغنا و بی نیازیست
بی نیاز بی نیاز، چه واژه قشنگی
آرام آرام، گویی زمان را در ید خود نگاه داشته
تنها به حقیقت می نگرد، که در آسمان است
انگار به خاطر همین توجه او به آسمان است که عرش نیز عریان در برابر او ایستاده
عریان عریان، بی پرده
...
آه که چه هوس انگیز است کویر!